
بخشها
۰:۰۱–۱۰:۰۹متن مداحی خواهرم جون تو و جون حرم
خواهرم ؛ جون تو و جون حرم
خواهرم ؛ جون تو و دسته گل برادرم
اگه آمادهشدی ؛ وقت جداییمونه
باید این بچّهیتیم پیش خودت بمونه
دخترا جدا نشن از پیش مادراشون
تو گوش کسی یه وقت گوشواره جا نمونه
دل من نگرونه برادر زادمونه
میترسم خودش بیاد ؛ خودشو به مقتل برسونه
برادرم ؛ تنها نذار خواهرتو
برادرم ؛ یکم بمون تا ببوسم حنجرتو
این که جون به لب میشه با گریه کردن تو
جایی آروم نمیشه جز روی دامن تو
هنو هیچی نشده ، جون به لبش رسیده
وای اگه ببینه خنجر روی گردن تو
ببینه تووی مقتل ، پر از خونه تن تو
چه جوری بمونه ، ببینه پرپر زدن تو
ای خدا ؛ عمو جونم میخواد بره
چیکار کنم! چرا منو نمیبره
عمّهجون ؛ طاقت موندن میدونی ندارم
کاش منم یه نامه داشتم که براش بیارم
کاش تو نامهی بابام ، اسم منم میومد
یا منو ببر عمو یا که بمون کنارم
شبیه علیاصغر ، فداییتو نگاه کن
یه شمشیر بده و جنگیدن منو نگا کن
عمّهجون ؛ میون میدونو ببین
عمّهجون ؛ بذار برم ، عمو جون افتاد رو زمین
عمّه! تا دیر نشده ، بذار برم تو میدون
نگاهکن بالا و پایین میره شمشیراشون
دیگه نه میبینمش ، نه میشنوم صداشو
صدای عمو دیگه گمشده تو صداشون
یکی از بین لشکر داره میاد با خنجر
ببین عمّه بهش آب نمیدن لحظهی آخر
نه تنش جا واسه نیزه داشت و نه کسی نیزه داشت به جایی بزنه
هر که هر چی داشت تو مقتل می ریخت ، جا نداشت که دست و پا بزنه
مادرش داد می زد و نگاه می کرد بدنای کم و مبهم شده رو
نتونستن آخرش جدا کنن حسن و حسین درهم شده رو
درباره مداحی خواهرم جون تو و جون حرم
خواهرم جون تو و جون حرم خواهرم جون تو و دست گل برادرم زینب جان اگه آماده شدی وقت جداییمونه باید این بچه یتیم پیش خودت، بگو، بمونه دارم میرم دیگه دخترا، داری سفارشها رو میبینه این بچه، دخترا جدا نشن از پیش مادرهاشون همه دخترا پیش مادراشون وایسن قصه ساله گفت باباجان بعد تو، عمهام، پدرجان زد گره محکمی به معجر من علتش را سؤال کردم گفت: دشمنت بیحیاست، دخترکم دخترا جدا نشن از پیش مادراشون زینب جان تو گوش کسی یه وقت گوشواره جا نمونه دل من نگران برادرزادمونـه میترسم خودش بیاد خودشو به مقتل برسونه برادرم تنها نذار برادرم تنها نذار خواهرتو کجا میخوای بری؟ برادرم تنها نذار خواهرتو شما سینهزناشید، اونا سنگزنا بودند. کجا میری؟ برادرم حسینجان حسینجان تو کیستی؟ تو کیستی؟ که از غم از دست دادنت مردان ما شبیه زنان گریه میکنند برادرم برادرم تنها نذار خواهرتو برادرم یک کم بمون تا ببوسم حنجرتو اینو نگهدارم عبداللّهو این که جون به لب میشه با گریه کردن تو جایی آروم نمیشه جز روی دامن تو هنوز هیچی نشده جون به لبش رسیده وای اگه ببینه خنجر روی گردنتو حسین جان ببینه توی مقتل پر از خون تن تو چهجوری بمونه ببینه پرپر زدن تو ای خدا ای خدا ای خدا عمو جونم میخواد بره چیکار کنم؟ چرا منو نمیبره؟ دستش تو دستم نبود هی پاکشید ببین عمو چه شد عمهجون طاقت موندن میدونی ندارم کاش منم یه نامه داشتم که براش بیارم کاش تو نامه بابام اسم منم میاومد یا منو ببر عمو یا که بمون کنارم عموجان شبیه علیاصغر فداییتو نگاه کن یه شمشیر بده و جنگیدن منو نگاه کن حالا عمو تو میدونه عمهجون میون میدونو ببین عمهجون بذار برم عموجون افتاده رو زمین عمه تا دیر نشده بذار برم تو میدون نگاه کن بالا و پایین میره شمشیرهاشون دیگه نمیبینمش نمیشنوم صداشو صدای عمو دیگه گم شده تو صداشون عمهجان یکی از بین لشکر داره میآد با خنجر ببینم بهش آب نمیدن لحظه آخر آقاجان روضه خودت بخون برامون نه تنش جا واسه نیزه داشت و نه نه تنش جا برِ نیزه داشت و نه کسی نیزه داشت به جایی بزنه هر کی هر چی داشت تو مقتل میریخت جا نبود که دست و پایی بزنه مادرش داد میزد و نگاه میکرد بدنهای کم و مبهمشده رو نتونستن آخرش جدا کنن حسن و حسینِ درهمشده رو اونجا بود دیگه هر کی با هر چی داشت میزد: نیزهدار با نیزه شمشیردار با شمشیر کماندارها با تیر یه عده اونا هم از دور سنگ میانداختن ای حسین
نظرات
اولین نظر را شما بنویسید.
نظرتان بعد از تأیید همینجا دیده میشود.
فهرستهای مرتبط