بخشها
۰:۰۰–۱۳:۳۰متن مداحی باور ندارم سرو رشیدم
باور ندارم سروِ رشیدم با خاک عجین شه
سخته برام من باور کنم که بیبالوپَر شه
درباره مداحی باور ندارم سرو رشیدم
باور ندارم سروِ رشیدم با خاک عجین شد سخته برام من باور کنم که بیبالوپَر شد عباس، به من میگفتند تیربارانت کردند، باور میکردم. مادر، به من میگویند به سرت عمود زدند، چهجوری باور کنم؟ اوخانیلن هرولن قاشوَن ننن قوربان عمودیلن بؤلونن باشوَن ننن قوربان و کجا بردنت اینجوری شدی خاموش مشغولِ حرف با زینب بودن، دید یکی هی دستشو میکشه. برگشت یه نگاهی کرد، گفت چته مادر؟ جانم. هی چیزی انگار با اشاره به امالبنین، گفت راستی زینب، سهساله کجاست؟ این بچه از کیه داره به من میگه رقیه کی میآد؟ گفت الان برات، باشه؛ بذار از عمه بپرسیم، الان میگم بیاد. رقیه! عزیزم! بیا عبدالله میخواد باهات بازی کنه. تا اسم رقیه اومد، رنگ چهرهٔ زینب عوض شد. چته زینب؟ صدا زد امالبنین، اینقدر زدنش... امالبنین، یه چی بگم باورت میشه؟ زینب! چهقدر حرفای باورنکردنی به من میگی! چی میخوای بگی؟ صدا زد امالبنین، باورت میشه خودم براش قبر کندم؟ صدا گریهها بلند شد صدا نالهی امالبنین یه نگاه کرد همه بچهها رو دید سکینه جان بیا، فاطمه جان بیا دونهدونه با همدیگه بغل گرفتن، حالا یهو صدا زد عزیزم رباب کجاست؟ عروسمون کجاست؟ زینب صدا زد امالبنین، تو چادر دنبالش نگرد امالبنین میبینی اونی که زیر آفتاب نشسته، چادر رو سر کشیده؟ بدودو اومد بیرون، عزیزم عروس فاطمه تا سر رو بالا آورد امالبنین یه نگاه کرد به سر و صورت عروس فاطمه صدا زد چرا اینجوری شده سر و صورتت؟ مادر، مادر، از عاشورا دیگه تو سایه نیومده تو سایه نیومده؟ ما همه زیر سایه گریه کنیم عیب نداره، تو یه نفر تو سایه گریه نکن پاشو بریم تو سایه، تو شیرخواره داری تو بچه باید شیر بدی، اینجا چرا نشستی؟ صدای ضجه بلند شد دوباره نگاه متعجب امالبنین، زینب؟ صدا زد امالبنین، فقط همینقدر بهت بگم یه کاری کردن سر این بچه دیدم حسین هی میره برمیگرده. حالا صدا بزن: حسین. من یه دم میدم و انشاءالله سید میخونن، فیض ببریم. سلام به اون مادرایی که، سلام به اون مادرایی که، ای جانم به اون مادر، میگه: از تو مسجد، عصازنان، بعدِ نماز اومد بیرون. بارکالله به اون خواهری که امشب تو این مجلس، اگه مادر شده، اگه خانومِ خونه شده، نه! امروز با خودش میگه: امالبنین، من با تو وعده میکنم؛ من میخوام مادرشهید بشم. بارکالله به اون خواهرایی که گوشهٔ خونه شهید بزرگ میکنن. خواهرا، اینجوری پیش بره، دیگه کو اون مادری که چهار تا جوون رشید داشته باشه، ها؟ به خدا اینجوری پیش بریم دیگه امالبنین نداریمها! سلام به اون مادری که عصازنان میگه: از مسجد آمد بیرون، دید گوشهٔ خیابون یه تابلو زدن، یه میز گذاشتن، برا جبهه هدیه جمع میکنن. آروم راهشو کج کرد، آمد جلو. کنار دیوار که رسید، برگشت؛ انگاری آروم از تو دستاش چیزی، چیزی رو از زیر چادر درآورد، و گوشهٔ چادر گذاشت رو میز دوباره شروع کرد اسباباثاثان راه افتادن. یهو دید از پشت یکی داره صداش میزنه، «حاجخانم کجا؟ حاجخانم، صبر کنید؛ با شما کار دارم.» برگشت یه نگاهی کرد؛ گفت، «جانِ دلم؟» گفت، «حاجخانم، چهار تا النگو طلا دادی. کجا میری؟ وایسا رسیدشو بگیر.» چادرشو جمع کرد؛ قامتشو راست کرد؛ صدا زد، «مادر، چهار تا جوانِ خوشقدورعنا داشتم؛ برا انقلاب دادم رسید نگرفتم. برا چهار تا النگو میخوای به ما رسید؟» سلامِ خدا به این مادرا باد. روزها که گذشت، امالبنین یه روز نشسته داره فکر میکنه؛ گفت، «زینبخانم»، «جانم امالبنین؟» «یه چی بپرسم بیادبی نمیشه؟» گفت، «عزیزم، این چه حرفیه؟ سؤال بکن.» گفت، «زینب، ما، نگی هم عیب ندارهها؛ سؤاله؛ تهِ دلم افتاد.» «جانم خانم؟» گفت، «زینب، تو دیدی عباسمو کربلا؟ تو علقمه رفتی؟» بیبی سرشو پایین انداخت. فرمود، «سَیِّدُنَا، گفت وقتی از خیمه آمد که هیچ؛ بگو ببینم فردای عاشورا وقته به دات، تونستی بری کنار بدنِ عباسم؟» گفت، «امالبنین، خبر نداری یه جمعیت زن و بچه بود و یه زینب دلم منم جا موند علقمه طبقده گتدیلر ابن زیاد مجلسینه طبقده گؤردوم او باشی طبقده گؤردوم او باشی عمود بؤلموشدی دایاندیم، هر باجی اولسایدی چوخدان اؤلموشدی
نظرات
اولین نظر را شما بنویسید.
نظرتان بعد از تأیید همینجا دیده میشود.
فهرستهای مرتبط