
بخشها
۰:۰۰–۹:۲۸متن مداحی وای از این شهر طلبکار
سخت در غربت این شهر شدم مضطرتان
خنجرِ کوفه گرفته ست نشان حنجرتان
وای از این شهر طلبکار
که راضی نشود
جز به اعضای مقطع شدهی پیکر تان
حسین
ریختند از همه سو بال و پرم را کندند
کاش مقراض نریزد سر بال و پرتان
کوفه شمشیر
کوفه شمشیرُ سنان، سنگُ عصا می آرد
بِبَرَد جوشن و عمامه و انگشترتان
حسین جان، مرد بودم منو در کوچه ای گیر افتادم
آه در کوچه چه آمد به سر مادرتان
حرمله در دهنم زد که نگویم برگرد
دو سه دندان من اُفتاد فدایِ سرتان
قصد شومیست پسِ تیرِ سه پر ساختنش
نکند غبغب ناز علیِ اصغرتان
فقط از آمدنِ کوفه حذر کن بلکه
سر بازار تماشا نشود خواهرتان
حاضرم دختر من را به کنیزی ببرند
نکند دستی اشاره به سویِ دخترتان
هرچه در قافله مشک است پُر از آب کنید
خواهشم را برسانید به آب آورتان
عذرِ تقصیر که بازویِ مرا هم بستند
همهی هستی من پیشکش محضرتان
حسین
هرچند اگر قافلهات مشکهاش پر از آب کنی
خواهشم را برسانید به آب آورتان
از آب هم مضایقه کردند کوفیا
خوش داشتن حرمت مهمان کربلا
درباره مداحی وای از این شهر طلبکار
سخت در غربت این شهر شدم مضطربت خنجر کوفه گرفته است نشان حنجرت وای از این شهر طلبکار که راضی نشود جز به اعضای مقطع شدهٔ پیکر تو حسین ریختند از همه سو بال و پرم را کندند کاش مقراض نریزد سر بال و پر تو کوفه شمشیر تیر و سنان، سنگ و عصا میآرند کوفه شمشیر و سنان، سنگ و عصا میآرند ببرد جوشن و عمامه و انگشترت حسین جان، مرد بودم من و در کوچهای گیر افتادم آه، در کوچه چه آمد به سرِ مادرت حسین حرمله در دهنم زد که نگویم برگرد دو سه دندان من افتاد فدای سر تو قصد شومیست پس تیر سپر ساختنش نکند غبغب ناز علی اصغر تو فقط از آمدن کوفه حذر کن بلکه سرِ بازار تماشا نشود خواهر تو حسین، حسین، حسین حاضرم دختر من را به کنیزی ببرند نکند دستی با این اشاره به سوی حسین هرچند اگر قافلهات مشکهاش پر از آب کنی خواهشم را برسانی به آبا و بارگاه عذر تقصیر که بازوی مرا هم بستند همهٔ هستی من پیشکش محضرتان هی دست روی دست میزد و اشک میریخت. بعضی وقتا زخم تن، زخم زبان از زخم شمشیر کاریتره، بیشتر آدمو اذیت میکنه. از همهٔ وجودش داره خون میریزه مسلم، عِین خیالش نیست. اما برای یه حرف خیلی آزرده شد. یه نفر گفت: مسلم! به تو هم میگن سفیر حسین؟ نایب حسین؟ آبروی یارای حسینو بردی، حالا که گرفتار شدی، اینطور داری گریه میکنی؟ اشک میریزی؟ از مرگ ترسیدی؟ یهوقت صدا زد: ناعادل! گریهٔ من برا خودم نیست. آخه من برا آقام نوشتم بیاد به سمت کوفه. گفتم دست زن و بچهتم بگیر بیا. همهاینا آماده مهموننوازیان داره رقیه رو میآره داره شیرخواره رو میآره مهموننوازیتونو دیدن نیستم یه روز اینا بگم از آب هم مضایقه کردند کوفیا خوش داشتن حرمت مهمان کربلا ظرف آب طلب کرد، براش آوردن نتونست بخوره، سه بار آوردن، ظرف غرق خون شد، دندان شکسته، لب پارهپاره است. گفت بهرهای از این آب ندارم. مسلم، آب طلب کردی حداقل برات آوردن. بمیرم برای اون آقایی که هرچی میگفت آه جگرم داره میسوزه
نظرات
اولین نظر را شما بنویسید.
نظرتان بعد از تأیید همینجا دیده میشود.
فهرستهای مرتبط