
With You, This Desert Is No Desert - Mohamadreza taheri
Download With You, This Desert Is No Desert
Sections
0:01–11:41Lyrics of With You, This Desert Is No Desert
السلام علی قلب زینب الصبور
بیابان با وجود تو برای ما بیابان نیست
کسی که با تو میآید سفر دیگر پریشان نیست
کنار تو کسی دلواپس خار مغیلان نیست
بیابانگردمان کردی ولی زینب پشیمان نیست
حسین
آقاجان
اگر دربهدر کوه و بیابانم کنی عشق است
اگر زخمیِ صد خار مغیلانم کنی عشق است
پریشانم کنی عشق است
ویرانم کنی عشق است
اگر دنبال معشوق است، دل دنبال سامان نیست
حسینجان، بپرسی جایجایِ کربلا را شرح خواهم داد
بپرسی مو به موی ماجرا را شرح خواهم داد
مسیر کوفه تا شام بلا را شرح خواهم داد
هر آنچه از تو پنهان نیست از من نیز پنهان نیست
برادر جان، تو ثارالله و ثاراللهِ دیگر من
حسینِ قبل خنجر تو، حسینِ بعد خنجر من
تجلی میکُنم در تو، تجلی میکُنی در من
شهادت یا اسارت هر دو آغاز است، پایان نیست
به زیر سایبانِ قدّ و بالای تو میخوابید
من و
این کاروان از چشمهی فیض تو سیرابیم
نه اینکه دست ما دور است از آب و پی آبیم
فرات بی لیاقت لایق لب های طفلان نیست
چه خوشبخت است طفلی که به حلقومش نگات افتد
چه خوشبخت است آن کس که روی نعشش عبات افتد
یکی با لب ، یکی با دل ، یکی با سر به پات افتد
دل سلطان عالم را به دست آوردن آسان نیست
اما به طفلان تو گریه بر پدر کردن نمی آید
به زینب معجر پاره به سر کردن نمی آید
برادرجان به ما اصلاً سفر کردن نمیآید
کسی در خیمه های ما به جز شش ماهه خندان نیست
قربونت برم آقا جان
بنه پا بر زمین این خاک ها مشتاق و لبریزند
تمام دختران یک یک مژه بر پات می ریزند
نباید هم به مهمان داریت این قوم برخیزند
چرا که خلق می دانند صاحب خانه مهمان نیست
میان کاروان تو ندیدم غیر زیبایی
جوانان رشید و نونهالان تماشایی
به همره بار گل آورده ام آن هم چه گل هایی !
غلط گفته هر آنکه گفته این صحرا گلستان نیست
نقاب افکن مرا با مظهر حق رو به رو گردان
طنابی گردن زینب ببند و کو به کو گردان
همانگونه که مردی از شهادت نیست روگردان
به پای تو زنی هم از اسارت روی گردان نیست
محال است از میان خیمه آه سرد برخیزد
ز کوه صبر من حتی نشان درد برخیزد
اگر زن شیرزن باشد به جنگ مرد برخیزد
بجنگم با سنان ؟ هرگز !! سنان که جزو مردان نیست
About With You, This Desert Is No Desert
السلام علی قلب زینب الصبور بیابان با وجود تو برای ما بیابان نیست کسی که با تو میآید سفر دیگر پریشان نیست کنار تو کسی دلواپس خار مغیلان نیست بیابانگردمان کردی ولی زینب پشیمان نیست حسین حسین آقاجان اگر دربهدر کوه و بیابانم کنی عشق است اگر زخمیِ صد خار مغیلانم کنی عشق است پریشانم کنی عشق است ویرانم کنی عشق است اگر دنبال معشوق است، دل دنبال سامان نیست حسینجان، بپرسی جایجایِ کربلا را شرح خواهم داد بپرسی مو به موی ماجرا را شرح خواهم داد مسیر کوفه تا شام بلا را شرح خواهم داد هر آنچه از تو پنهان نیست از من نیز پنهان نیست برادر جان، تو ثارالله و ثاراللهِ دیگر من حسینِ قبل خنجر تو، حسینِ بعد خنجر من تجلی میکُنم در تو، تجلی میکُنی در من شهادت یا اسارت هر دو آغاز است، پایان نیست به زیر سایبانِ قدّ و بالای تو میخوابید من و این کاروان از چشمهٔ فیض تو سیراب این نیل که دست ما دور است از آب و پی آبیم فراتِ بیلیاقت، لایق لبهای تشنهت نیست حسین حسین چه خوشبخت است طفلی که چه خوشبخت است طفلی که به حلقومش نگاهت افتاد چه خوشبخت است آن کس که روی نعشش عبات افتاد یکی با لب، یکی با دل، یکی با سر به پات افتاد دل سلطان عالم را به دست آوردن آسان نیست دلم میسوزد یا نه؟ خوب داداش اما به طفلانت چو گریه بر پدر کردن نمیآید به زینب معجر پاره به سر کردن نمیآید برادرجان به ما اصلاً سفر کردن نمیآید کسی در خیمههای ما به جز ششماهه خندان نیست حسین قربونت برم آقا جان جانم به نِه بر پا زمین، این خاکها مشتاق و لبریزند تمام دختران یک یک مژه بر پات میریزند نباید هم به مهمانداری از این قوم برخیزند چرا که خلق میدانند صاحبخانه مهمان نیست مهمانداریِ تو لیاقت میخواد حسین جان. خودم به تنهایی دورت میگردم. میان کاروان من ندیدم غیر زیبایی جوانان رشید و نونهالان تماشایی به همراه بار گل آوردهام آری چه گلهایی غلط گفته هر آنکه گفته این صحرا گلستانی است خیالت راحت و آسوده دارش نقابافکن مرا با مظهر هر رو بگردان طنابی گردن زینب ببند و کوبهکو گردان همانگونه که مردی از شهادت نیست روگردان به پایت زینب هم از اسارت رویگردان نیست محال است از میان خیمه آه سرد برخیزد ز کوه صبر من تا نالهٔ پردرد برخیزد اگر زن شیرزن باشد به جنگ مرد برخیزد به جنگم با سنان، هرگز سنان که جزو مردان نیست اباعبدالله سؤال کرد هر کی یه جوری از این سرزمین نام برد یکی گفت شاطیالفرات، یکی گفت طف، یکی گفت نینوا تا گفت آقا جان، اسم این سرزمین کربلاست دیدن یه آهی کشید آقا فرمود اعوذ بالله من الکرب و البلاء ها هنا والله مسفک دمائنا ها هنا والله مقتل رجالنا ها هنا والله مذبح اطفالنا نوشتن اباعبدالله همه رو دور هم جمع کرد، مرحوم شیخ شوشتری اینطور نقل کرده: «و بکی ساعة» اباعبدالله ساعتی گریه کرد بعد گفت ها هنا والله سبی نسائنا اینجا همون جایی است که زنهامون به اسارت میرن
Comments
Be the first to comment.
Your comment appears here once approved.
Related playlists