
Sections
0:07–8:23Lyrics of I Am So Weary
اینقدر خستم
انگاری اندازهٔ هزار نفر خستم
اینقدر خستم
منم از ناله و از چشمای تر خستم
اینقدر خستم
بس که میزنم روی سینه و سر خستم
اینقدر تنهام
دیگه وقتی اومدم از اون سفر تنهام
اینقدر تنهام
حتی از کوفه و شام بیشتر تنهام
اینقدر تنهام
وقتی مونده باشم از تو بیخبر تنها
برای غصههای سینه مرگ درمونه
داغ شیرخوارمون به حرف آسونه
داغ دل منو فقط حسین میدونه
حسین میدونه
حسین جان به جان مادرم
دیگه آب گذشته از سرم
به دادم برس برادرم
حسین جان
اینقدر سخته
اینو من میگم با این دلی که سرسخته
اینقدر سخته
با غریبهها که باشی همسفر سخته
اینقدر سخته
به دلهاشون اشکها باشه بیاثر سخته
اینقدر سخته
ببینی کبوتر و بیبال و پر سخته
اینقدر سخته
ببینی برادر و بدون سر سخته
اینقدر سخته
به عدو بگی لباسشو نبر سخته
ذبیح ما رو خاک قتلگاه غارت شد
خیمهٔ ما به دست یک سپاه غارت شد
هشتاد و چهار چادر سیاه غارت شد
من و دستبسته و طناب
من و گریههای بیحساب
من و بیقراری رباب
حسین جان به جان مادرم
دیگه آب گذشته از سرم
به دادم برس برادرم
حسین جان
انقدر دیدم
دخترامونو اسیر و خونجگر دیدم
انقدر دیدم
دفن یک سهساله رو دم سحر دیدم
انقدر دیدم
هر دفعه به نِی میگفت منم ببر دیدم
انقدر خستم
مثل حال خیمههای شعلهور خستم
انقدر خستم
مثل اونهمه اسیر بیسفر خستم
انقدر خستم
مثل قصهٔ رقیه و پدر خستم
با هر نفس تو اونهمه عذاب مردم من
با تازیونه خوردن رباب مردم من
پیش سرت تو مجلس شراب مردم من
به جون سهسالهٔ شهید
دیگه نوبت منم رسید
قدَم مثل دخترت خمید
حسین جان به جان مادرم
دیگه آب گذشته از سرم
به دادم برس برادرم
حسین جان
About I Am So Weary
اینقدر خستم انگاری اندازهٔ هزار نفر خستم اینقدر خستم منم از ناله و از چشمای تر خستم اینقدر خستم بس که میزنم روی سینه و سر خستم اینقدر تنهام دیگه وقتی اومدم از اون سفر تنهام اینقدر تنهام حتی از کوفه و شام بیشتر تنهام اینقدر تنهام وقتی مونده باشم از تو بیخبر تنها برای غصههای سینه مرگ درمونه داغ شیرخوارمون به حرف آسونه داغ دل منو فقط حسین میدونه حسین میدونه حسین جان به جان مادرم دیگه آب گذشته از سرم به دادم برس برادرم حسین جان اینقدر سخته اینو من میگم با این دلی که سرسخته اینقدر سخته با غریبهها که باشی همسفر سخته اینقدر سخته به دلهاشون اشکها باشه بیاثر سخته اینقدر سخته ببینی کبوتر و بیبال و پر سخته اینقدر سخته ببینی برادر و بدون سر سخته اینقدر سخته به عدو بگی لباسشو نبر سخته ذبیح ما رو خاک قتلگاه غارت شد خیمهٔ ما به دست یک سپاه غارت شد هشتاد و چهار چادر سیاه غارت شد من و دستبسته و طناب من و گریههای بیحساب من و بیقراری رباب حسین جان به جان مادرم دیگه آب گذشته از سرم به دادم برس برادرم حسین جان انقدر دیدم دخترامونو اسیر و خونجگر دیدم انقدر دیدم دفن یک سهساله رو دم سحر دیدم انقدر دیدم هر دفعه به نِی میگفت منم ببر دیدم انقدر خستم مثل حال خیمههای شعلهور خستم انقدر خستم مثل اونهمه اسیر بیسفر خستم انقدر خستم مثل قصهٔ رقیه و پدر خستم با هر نفس تو اونهمه عذاب مردم من با تازیونه خوردن رباب مردم من پیش سرت تو مجلس شراب مردم من به جون سهسالهٔ شهید دیگه نوبت منم رسید قدَم مثل دخترت خمید حسین جان به جان مادرم دیگه آب گذشته از سرم به دادم برس برادرم حسین جان
Comments
Be the first to comment.
Your comment appears here once approved.